تبليغاتX
دورها آواییست که مرا میخواند ...
 

امروز یه سوتی خیلی خیلی خنده داری دادم! یکی از مدیر پروژه هامون یه تیکه کلامی داره و همی میگه چی! اینو چی کن اونو چی کن! خیلی خیلی هم آقای با سواد و محترمیه ! که نمونه اش واقعا کمه!

صبح اول وقت بهم زنگ زد و با توپ پر و عصبانی بهم گفت زنگ بزن به فلان شرکت و حسابی باهاش دعوا کن و بهش بگو به چه حقی مستقیم چی کرده به  کارفرما و بهش گفته فلان شرکت (یعنی شرکت ما) پول نداره براش چی کنه! به جای این کارا چیاتو درست انجام بده ! یه گزارش چیه درست و حسابی تا حالا به ما نداده! البته من هم فهمیدم چی میخواد و چی میگه!

خلاصه گذشت تا یه ساعت پیش  مدیر عامل اون شرکته اومد شرکت ما یهویی من جلوی مدیر عاملمون بهش گفتم شما به چه حقی نامه زدی به کار فرما و گفتی شرکت ماپول نداره برات ال سی باز کنه؟ یهو مدیر عاملمون برق گرفتش و گفت نامه هم زدی؟ یارو با ترس و لرز گفت نه بابا فقط تلفنی گفتم! به خدا نامه نزدم! بعد به من گفت کی بهت کفته اینها نامه زدند گفتم آقای ... !

آقاهه گفت نه بابا یک کلاغ چهل کلاغ شده من نامه نزدم فقط زنگ  زدم! من هم اصلا کم نیاوردم بهش گفتم به هر حال اشتباه کردی مستقیم با کارفرما کانال زدی دفعه آخرت باشه!

اومدم پایین از اتاق خودم زنگ زدم آقای مدیر پروژه گفتم اینا که گفته بودین...... نامه زده بودند به کارفرما؟

گفت نه گفتم بهت چی کرده بودند ...... تلفن کرده بودند!

نتیجه اینکه اول بفهم چی چیه ؟ بعد حرف بزنم!

پینوشت : بهبود فکر آزاد وافعا که بهبود فکر آزاد هستین ! این اسم کاملا شایسته و برازنده وبلاگتونه . ممنون از مطالب ارزنده تون.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 14:38  توسط زرين تاج خانوم | 
یه موضوعی هست که داره مثل خوره مغز من رو میجوه! راستش عذاب وجدان دارم شدید. جریان از این قراره:

من یه رئیسی داشتم خیلی خوب بود و دوستش داشتم .بعد از اینکه از اینجا رفت یه کارهایی کرد خیلی اشتباه یعنی آخر حماقت! بعد خیلیها آمارش رو گرفتند و تو شرکت ما سوژه شد! تا چند روز همه راجع بهش حرف میزدند. راستش من هم داخل بحثها شدم و شروع کردم غیبت. حالا غیبت نکن کی بکن! یعنی راستش بیشتر راجع به طرف مقابلش حرف میزدیم تا خود رئیس. ولی به هر حال میدونم که اشتباه کردم. تازه به خیلی ها هم اطلاع رسانی کردم ! خیلی ها که جریان این بد بختو نمیدونستند بهشون آمار دادم!  تقریبا یه جورهایی نوشتم رو برد شرکت تا همه بدونند ! البته من از اون جهت آمار دادم تا درس عبرتی بشه برای بقیه آقایون ....... اصلا میخواستم کار فرهنگی آموزشی کنم!.... من اصلا قصد بدی نداشتم ...... من به خدا بیگناهم! ........

حالا خلاصه نیایین بگین که غیبت کار بدیه و از اینجور حرفها ! خودم میدونم بهم بگین چیکار کنم از عذاب وجدانش راحت شم! اصلا و ابدا نگین که بهش زنگ بزن و حلالیت بطلب که اصلا و ابدا راه نداره !شاید بعدها که فهمید چه کار احمقانه ای کرده بتونم بهش بگم ولی الان اصلا حرف حساب تو کله اش نمیره چه برسه به اینکه بخوام ازش حلالیت بطلبم!

پینوشت : راستی علمای عظام (آره همچین چیزیه؟) لطفا بفرمایید کفاره غیبت چیه؟ آخه همه چی در اسلام با پول ظاهرا حل میشه! نه؟....... این یکی نمیشه؟ ...... حتمن باید حلالیت!.... نه....

پینوشت اضافه: میبینم که همگیتون مثل خودم فضول تشریف دارین

خوب از اونجایی که غیبت نتی حلاله ! برید ادامه مطلب ببینید جریان واقعی چی بوده!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 16:15  توسط زرين تاج خانوم | 
لوکیشن  اول :

ماهان : مامان من بزرگ شدم خانوم شدم باید روسری سرم کنم؟

مامان: نه پسرم شما بزرگ شدی خانوم نمیشی! آقا میشی مثل بابایی .... خوش بحالت مجبور نیستی روسری سرت کنی!

ماهان: آخه من میخوام بزرگ شدم مثل تو خانوم بشم!

لوکیشن دوم :

ماهان : مامان این ماشینه اسمش چیه؟

مامان: ریو!

ماهان : خیلی فروشیه؟

مامان: نه زیاد فروشی نیست ! میخواهی بخریم؟

ماهان : نه مامانی این ماشینه خیلی فروشیه!تو نمیتونی بخری! اصلا هم قشنگ نیست! همون پژوی خودمونو بخر! منظورش این بوده که خوشش نیومده و پژو رو هنوز ترجیح میده!

لوکیشن سوم

ماهان : مامانی این پارکه چه قشنگه !

مامان: آره میخواهی عصری ببرمت؟

ماهان: آره ولی باید قول بدی! (انگشت کوچیکه رو میاره جلو که قول بدیم!)

مامان: ماهان قول برای چی من که خودم دارم بهت میگم میبرمت!

ماهان: آخه عصری که شد هی میایی بهم میگی هوا تاریکه بعدا بریم پارک!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:34  توسط زرين تاج خانوم | 
ادامه ماجرای دعوا!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 9:22  توسط زرين تاج خانوم | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:33  توسط زرين تاج خانوم | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:26  توسط زرين تاج خانوم | 
 

از وقتی ما این پراید رو خریدیم با ماهان داستان داریم!

خوب ماشین قبلی هم صندلیهاش راحت تر بود و هم اینکه اینقدر تکون نداشت! یعنی اینطوری نبود که تو دس انداز ماشین نیم متر از جاش بلند شه! ماهان هم صبحها پشت ماشین میخوابید تا دم مهد کودک. از وقتی پرایده رو خریدیم ماهان هر روز غر میزنه! وقتی پشت خوابیده ظاهرا تکانهای ماشین خیلی زیاده . هر دس اندازی رو زیر تنش احساس میکنه یکسره میگه مامان خیلی بدی همش منو هل میدی!

هفته پیش بچه ام گفت مامان میشه این پراید قشنگتو بدی به دوست بابایی یه تویوتا کمری بخری؟

من:  نه مامانی تویوتا کمری به درد ما نمیخوره

 ماهان: چرا؟

من:آخه  خیلی گرونه!

 خلاصه بعد از کمری رفت سراغ سوناتا ! فهمید اون هم گرونه ! آزارا! اون هم خیلی خیلی گرونه بالاخره گفت مامانی پس ما چی میتونیم بخریم گفتم شاید ۲۰۶ یا ریو شاید هم مثل ماشین قبلیمون!

خلاصه گذشت تا امروز یه آزارای سورمه ای خیلی قشنگ تو راه بندان جلوی ما بود یهو ماهان گفت مامان من خیلی با آزارا دوستم ولی آزارا به ما درد نمیخوره! گفتم چرا مامانی ؟ گفت آخه فروشیه! (منظورش این بود که گرونه! )

گفتم ماهانی پس چی به ما درد میخوره ؟ گفت نمیدونم یه چیزی که فروشی نباشه!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:12  توسط زرين تاج خانوم | 

میگن راجع به سن و سال خانومها نباید اظهار نظر کرد. خوب حتمن یه حکمتی توش بوده که میگن دیگه!

بابا چه معنی میده این آقایون هی راجع به سن و سال خانومها صحبت میکنند حالا چه کم چه زیاد!

 میگید چرا عصبانیم ؟ حالا جریانو بهتون میگم! راستش نمیدونم چه حکمتیه که من از اون چیزی که هستم کم سن و سال تر نشون میدم . با وجودیکه نه ریز میزه هستم و نه بی بی فیس ! یادمه وقتی دانشجو بودم عروسی دایی کوچیکه شد. من هم برای اولین بار رفتم آرایشگاه ! اینقدر خانوم آرایشگره غر زد که من اینقدر بدم میاد از بچه هایی که سن و سالشونو نمیفهمن و میرن آرایشگاه موهاشونو عین زنها درست میکنند ! آخه دخترم تو باید همینطوری ساده موهاتو درست کنی و لباس تین ایجری بپوشی . سادگی دختر ها زیباییشونه ! (البته این صحبتها مال اونوقتها بوده ها وگر نه امروز روز که دیگه نگو!... ) خلاصه ما هی هیچی نگفتیم تا بالاخره صبرم تموم شد و به خانومه سن و سالمو گفتم . خانومه هم اصلا باورش نشد ولی خوب..... بی خیال! برام مهم نبود!

ولی این موضوع تو این دو هفته اخیر بد جوری برام دردسر ساز شده . هر کس میاد من رو بعنوان مدیر بازرگانی معرفی میکنند یه متلکی میندازه. دیروز که دیگه یه آقاهه شورش رو در آورده بود هی به من تیکه مینداخت و میگفت خانوم از کی تا حالا تو صنعت نفت! بچه ها هم میتونند مدیر بازرگانی بشن! من هم با کلی عصبانیت بهش گفتم به نظر شما مدیر قبلی آقای ف هم بچه بود؟ گفت نخیر ایشون خیلی هم با سابقه و کاردان بود! با عصبانیت بهش گفتم من از آقای ف هم بزرگترم هم سابقه کاریم دوبرابر ایشونه.اصلا چه معنی میده که کسی که کچله یا عینکیه یا موهاش جو گندمیه یا شکمش  عین طبله به نظر با سواد تر و کارادن تر میاد؟ مدیر پروژه هم کلی پشتم دراومد و دبگه خلاصه این شد  که طرف محترمانه گفت غلط کردم . بعد از یه عالمه حاشیه که بزن به تخته و اصلا نمیخوره سنتون بیشتر از 25 سال باشه و از این حرفها.

یکی نیست بگه تو اومدی بازاریابی کنی یا فضولی؟ اون هم تو شخصیترین مساله خانومها! تو لم گفتم  حالا باش تا من بزارم تو برنده بشی!

خوب البته این داستان یه جاهایی هم به دردم میخوره خودمو جزو دخترهای کم سن و سال جا میزنم و میرم تو بحثهاشون شریک میشم. مامانهای بچه های مهد همه بهم میگن خوش به حالت تو معلومه زود بچه دار شدی! اختلاف سنیت با ماهان زیاد نیست! من هم با نهایت خباثت اصلا به روی خودم نمیارم که 30 سالگی ماهانو به  دنیا آوردم!

 راستی یادم رفت بگم! همون آقا فضوله وقتی شروع کرد به صحبت و به قول خودش پرزنت کردن خودش و شرکتشون دیدم داره فارسی رو به سختی و با لهجه انگلیسی صحبت میکنه! تو فیلم امیر کبیر یادتونه اون سفیر روسیه و انگلیس چطوری صحبت میکردند! دقیقا همونطوری! یه نگاهی به همکارها انداختم دیدم همشون دارن میمیرن از خنده!

من هم که حسابی از دستش دلم پر بود! بهش گفتم اگه سختتنونه فارسی صحبت کنید ما مشکلی نداریم میتونید انگلیسی ادامه بدید!!! (یک- یک به نفع من! چون بازی تو زمین ما بود! )

پینوشت : به نظر شما آدم کمتر از سن واقعیش نشون بده بهتره یا بیشتر؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:57  توسط زرين تاج خانوم | 
 

خوب دیگه چون گلپر جونم ازم اختصاصی دعوت کرد بیام بازی نمیتونم روشو زمین بندازم. در نتیجه بازی میکنم. تو این بازی بیاد ۱۰ تا چیزی که دوست داریم و ۱۰ تا چیزی که بدم میاد رو بریزم رو دایره!

 ۱- عاشق فضولی کردنم در عوض آی بدم میاد از کسانی که تو کارم فضولی میکنند!

۲- عاشق آشپزی و پر خوری هستم ! ولی آی نفرت دارم از آدمهای پر خور چاق!

۳- عاشق هدیه دادن و هدیه گرفتن ولی از فکر اینکه چی بخرم غمباد میگیرم! 

۴- عاشق خونه و زندگی تمیز ولی متنفرم از کار کردن و تمیز کاری!

۵- عاشق خالی بندی و چاخان کردن ولی از آدمهای چاخان متنفرم!

۶- عاشق قدرت و زورگویی ولی متنفرم از زورگوها!

۷- عاشق خونه های کاهگلی قدیمی ولی نفرت دارم تو همچین خونه هایی زندگی کنم!

۸- عاشق عشاقم . متفرم از عشق!

۷- عاشق اینم که وقتی آدامس میخورم تق تق کنم ولی آی حرسم میگیره از کسی که با آدامسش صدا در میاره!

۸- عاشق مهمونی دادنم ولی از مهمونی رفتن اصلا خوشم نمیاد.

۹- عاشق ماهان

۱۰ - عاشق شوشو

این دو تا دیگه عوض نداره اصرار هم نکنید.

پینوشت : از وقتی برگشتم این شرکت امکانات ماهان خیلی بهتر شده . بعد از ظهر ها زود تر میرم از مهد میارمش شرکت پیش خودم بعد میره خونه سرایدار شرکت با دخترش بازی میکنه یا با آقایون شمشیر بازی و ماشین بازی و آسانسور بازی میکنه عصر ها که میخوام ببرمش خونه نمیاد!  ولی خودم ...... تقریبا جنازه متحرک ...... میرسم خونه داغونم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:45  توسط زرين تاج خانوم | 
 

آی دختر های خوب ایرونی روز همگیتون مبارک

 

پینوشت : ظاهرا همه روزهای سال ۸۸ قبلا نامگذاری شده . لذا از کلیه میوه جات و ترشیجات و درختجات و گیاهان و موجودات زنده و مرده و تک سلولیها و فیتوپلانکتونها و ... دعوت میشود جهت نامگذاری روزهای سال ۸۹ خودشون را به مرکز تهیه روز شمار ان.قلا.ب معرفی کنند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:11  توسط زرين تاج خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
26 شهریور 85 شازده کوچولو از سیاره خودش اومد رو زمین و افتاد توی خونه دل من و شد بهانه ای برای عاشق شدنم



نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
پیوندها
چيزي بنام زندگي (اليشاي عزيز)
بنفشه عزيز
سخن عشق
سرسره ها
صفا و وفا و پانته آ
پرشين بانو
صدف عزيز
آزاده جون مامان ماهان
ابدی
مديريت روابط فردي
عمولي
انار خانوم (ترش و شيرين )
مالزي نشين ( مانيا)
خانوم خونه
مثلث برمودا
قلاچ
خشت مال
ميخواهم خوب زندگي كنم (نيكو )
شازده ماهان
بی نشون جان
سايه جون
نقطه ته خط
نوشته هاي زنجبيلي
گلپونه جون
خانواده كوچك من (ساناز جون)
آرام بهرامي -باران
آذر عزيز ( كوچه دوستي )
افسانه و دردسرهاي چاقي
مسافر
ميس ميگرن
ستاره بانو
آبجي كوچيكه
خاطرات يك سرباز معلم
شيمودا
سارا جون مامان عسل و كسري
آرام مامان هلما
يادداشتهاي دختر دست فروش مترو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM