تبليغاتX
دورها آواییست که مرا میخواند ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:26  توسط زرين تاج خانوم | 
عید همگیتون مبارک . امروز خیلی حرفها داشتم که بزنم ولی از اید انفولانزا جدیدها که فقط سرفه و بدن درد داره گرفتم اصلا حوصله حرف زدن ندارم لذا چند فقره لطیفه بامزه براتون میزارم بخندید. تورو خدا فقط ملیت و قومیتی و غیریتی و این حرفها نشین ها جنبه داشته باشین . به نظر من اگه تو یه جوک به جای اینکه بگن یه ترکه بگن غضنفر نصف با مزگی جوکه از بین میره! بنابر این من سانسور نکردم. آهای عمولی با شما هستم ها! البته میتونم شما و شاگرد شوفرتون با جنبه ترین آدمهای دنیا هستین !انار و الما با شما هام هستم! به خدا اگه فحش بدین دیگه جوک نمیگم!

يه روز يه ترکه با حسرت به يه اسبه نگاه ميکرده ميگن بهش چرا  اينجوري داري نگاه ميکني ترکه ميگه اي کاش منم تحصيلاتمو ادامه ميدادم
 
به تركه ميگن قبله كدوم طرفه؟ ميگه: كجا بهت آدرس دادن!؟ 

 اصفهانيه خونش آتيش ميگيره ، اس ام اس ميده آتش نشاني ميگه به اين شماره اي که افتاده زنگ بزنين تا آدرسمو  بدم

 
لره ميخواسته آتش نشان بشه توي آزمون استخدامي ازش ميپرسند اگر جنگل آتش بگيره و اون اطراف
 آب نباشه چه کار ميکني؟ لره ميگه: هيچي تيمّم مي کنيم

 
ترکه ميره پمپ بنزين به ماشينش بنزين بزنه يارو بهش ميگه سوپر بزنم يا معمولي ترکه ميگه هيس خانواده تو ماشينه  ..........سوپر بزن

 
مسافري كه تازه به اردبيل وارد شده بوده از آقا ترکه مي پرسه ما اينجاغريبيم...  كجا آمپول مي زنن؟
 ترکه باسنش رو نشون مي ده مي گه اينجا!

 
اصفهانيه به پسرش مي گه وقتي مي خواي با نامزدت بري سينما، داخل سينما باهاش قرار بذار، تا اون پول بليط خودش رو خودش بده! پسره مي گه: اِاِاِاِاِ، پس پول بليط منو کي حساب کنه؟
 
 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:10  توسط زرين تاج خانوم | 
 

از وقتی ما این پراید رو خریدیم با ماهان داستان داریم!

خوب ماشین قبلی هم صندلیهاش راحت تر بود و هم اینکه اینقدر تکون نداشت! یعنی اینطوری نبود که تو دس انداز ماشین نیم متر از جاش بلند شه! ماهان هم صبحها پشت ماشین میخوابید تا دم مهد کودک. از وقتی پرایده رو خریدیم ماهان هر روز غر میزنه! وقتی پشت خوابیده ظاهرا تکانهای ماشین خیلی زیاده . هر دس اندازی رو زیر تنش احساس میکنه یکسره میگه مامان خیلی بدی همش منو هل میدی!

هفته پیش بچه ام گفت مامان میشه این پراید قشنگتو بدی به دوست بابایی یه تویوتا کمری بخری؟

من:  نه مامانی تویوتا کمری به درد ما نمیخوره

 ماهان: چرا؟

من:آخه  خیلی گرونه!

 خلاصه بعد از کمری رفت سراغ سوناتا ! فهمید اون هم گرونه ! آزارا! اون هم خیلی خیلی گرونه بالاخره گفت مامانی پس ما چی میتونیم بخریم گفتم شاید ۲۰۶ یا ریو شاید هم مثل ماشین قبلیمون!

خلاصه گذشت تا امروز یه آزارای سورمه ای خیلی قشنگ تو راه بندان جلوی ما بود یهو ماهان گفت مامان من خیلی با آزارا دوستم ولی آزارا به ما درد نمیخوره! گفتم چرا مامانی ؟ گفت آخه فروشیه! (منظورش این بود که گرونه! )

گفتم ماهانی پس چی به ما درد میخوره ؟ گفت نمیدونم یه چیزی که فروشی نباشه!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:12  توسط زرين تاج خانوم | 

میگن راجع به سن و سال خانومها نباید اظهار نظر کرد. خوب حتمن یه حکمتی توش بوده که میگن دیگه!

بابا چه معنی میده این آقایون هی راجع به سن و سال خانومها صحبت میکنند حالا چه کم چه زیاد!

 میگید چرا عصبانیم ؟ حالا جریانو بهتون میگم! راستش نمیدونم چه حکمتیه که من از اون چیزی که هستم کم سن و سال تر نشون میدم . با وجودیکه نه ریز میزه هستم و نه بی بی فیس ! یادمه وقتی دانشجو بودم عروسی دایی کوچیکه شد. من هم برای اولین بار رفتم آرایشگاه ! اینقدر خانوم آرایشگره غر زد که من اینقدر بدم میاد از بچه هایی که سن و سالشونو نمیفهمن و میرن آرایشگاه موهاشونو عین زنها درست میکنند ! آخه دخترم تو باید همینطوری ساده موهاتو درست کنی و لباس تین ایجری بپوشی . سادگی دختر ها زیباییشونه ! (البته این صحبتها مال اونوقتها بوده ها وگر نه امروز روز که دیگه نگو!... ) خلاصه ما هی هیچی نگفتیم تا بالاخره صبرم تموم شد و به خانومه سن و سالمو گفتم . خانومه هم اصلا باورش نشد ولی خوب..... بی خیال! برام مهم نبود!

ولی این موضوع تو این دو هفته اخیر بد جوری برام دردسر ساز شده . هر کس میاد من رو بعنوان مدیر بازرگانی معرفی میکنند یه متلکی میندازه. دیروز که دیگه یه آقاهه شورش رو در آورده بود هی به من تیکه مینداخت و میگفت خانوم از کی تا حالا تو صنعت نفت! بچه ها هم میتونند مدیر بازرگانی بشن! من هم با کلی عصبانیت بهش گفتم به نظر شما مدیر قبلی آقای ف هم بچه بود؟ گفت نخیر ایشون خیلی هم با سابقه و کاردان بود! با عصبانیت بهش گفتم من از آقای ف هم بزرگترم هم سابقه کاریم دوبرابر ایشونه.اصلا چه معنی میده که کسی که کچله یا عینکیه یا موهاش جو گندمیه یا شکمش  عین طبله به نظر با سواد تر و کارادن تر میاد؟ مدیر پروژه هم کلی پشتم دراومد و دبگه خلاصه این شد  که طرف محترمانه گفت غلط کردم . بعد از یه عالمه حاشیه که بزن به تخته و اصلا نمیخوره سنتون بیشتر از 25 سال باشه و از این حرفها.

یکی نیست بگه تو اومدی بازاریابی کنی یا فضولی؟ اون هم تو شخصیترین مساله خانومها! تو لم گفتم  حالا باش تا من بزارم تو برنده بشی!

خوب البته این داستان یه جاهایی هم به دردم میخوره خودمو جزو دخترهای کم سن و سال جا میزنم و میرم تو بحثهاشون شریک میشم. مامانهای بچه های مهد همه بهم میگن خوش به حالت تو معلومه زود بچه دار شدی! اختلاف سنیت با ماهان زیاد نیست! من هم با نهایت خباثت اصلا به روی خودم نمیارم که 30 سالگی ماهانو به  دنیا آوردم!

 راستی یادم رفت بگم! همون آقا فضوله وقتی شروع کرد به صحبت و به قول خودش پرزنت کردن خودش و شرکتشون دیدم داره فارسی رو به سختی و با لهجه انگلیسی صحبت میکنه! تو فیلم امیر کبیر یادتونه اون سفیر روسیه و انگلیس چطوری صحبت میکردند! دقیقا همونطوری! یه نگاهی به همکارها انداختم دیدم همشون دارن میمیرن از خنده!

من هم که حسابی از دستش دلم پر بود! بهش گفتم اگه سختتنونه فارسی صحبت کنید ما مشکلی نداریم میتونید انگلیسی ادامه بدید!!! (یک- یک به نفع من! چون بازی تو زمین ما بود! )

پینوشت : به نظر شما آدم کمتر از سن واقعیش نشون بده بهتره یا بیشتر؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:57  توسط زرين تاج خانوم | 
 

خوب دیگه چون گلپر جونم ازم اختصاصی دعوت کرد بیام بازی نمیتونم روشو زمین بندازم. در نتیجه بازی میکنم. تو این بازی بیاد ۱۰ تا چیزی که دوست داریم و ۱۰ تا چیزی که بدم میاد رو بریزم رو دایره!

 ۱- عاشق فضولی کردنم در عوض آی بدم میاد از کسانی که تو کارم فضولی میکنند!

۲- عاشق آشپزی و پر خوری هستم ! ولی آی نفرت دارم از آدمهای پر خور چاق!

۳- عاشق هدیه دادن و هدیه گرفتن ولی از فکر اینکه چی بخرم غمباد میگیرم! 

۴- عاشق خونه و زندگی تمیز ولی متنفرم از کار کردن و تمیز کاری!

۵- عاشق خالی بندی و چاخان کردن ولی از آدمهای چاخان متنفرم!

۶- عاشق قدرت و زورگویی ولی متنفرم از زورگوها!

۷- عاشق خونه های کاهگلی قدیمی ولی نفرت دارم تو همچین خونه هایی زندگی کنم!

۸- عاشق عشاقم . متفرم از عشق!

۷- عاشق اینم که وقتی آدامس میخورم تق تق کنم ولی آی حرسم میگیره از کسی که با آدامسش صدا در میاره!

۸- عاشق مهمونی دادنم ولی از مهمونی رفتن اصلا خوشم نمیاد.

۹- عاشق ماهان

۱۰ - عاشق شوشو

این دو تا دیگه عوض نداره اصرار هم نکنید.

پینوشت : از وقتی برگشتم این شرکت امکانات ماهان خیلی بهتر شده . بعد از ظهر ها زود تر میرم از مهد میارمش شرکت پیش خودم بعد میره خونه سرایدار شرکت با دخترش بازی میکنه یا با آقایون شمشیر بازی و ماشین بازی و آسانسور بازی میکنه عصر ها که میخوام ببرمش خونه نمیاد!  ولی خودم ......... تقریبا جنازه متحرک ...... میرسم خونه داغونم.......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:45  توسط زرين تاج خانوم | 
 

آی دختر های خوب ایرونی روز همگیتون مبارک

 

پینوشت : ظاهرا همه روزهای سال ۸۸ قبلا نامگذاری شده . لذا از کلیه میوه جات و ترشیجات و درختجات و گیاهان و موجودات زنده و مرده و تک سلولیها و فیتوپلانکتونها و ... دعوت میشود جهت نامگذاری روزهای سال ۸۹ خودشون را به مرکز تهیه روز شمار ان.قلا.ب معرفی کنند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:11  توسط زرين تاج خانوم | 
 

سلام دوستهای خوبم

از همه شماها ممنون که اینقدر به من لطف دارید . من شرمنده محبتهای همه شما عزیزان هستم. هفته گذشته خیلی خیلی درگیر بودم .درگیریم هم به دلیل تغییر محل کارم بود و هم به دلایل دیگه که بهتون میگم.

بنده هفته گذشته نه هفته گذشته تر (منظورم دو هفته پیشه) از بابت پیشنهاد احمقانه ای که به همسری داده بودم کلی ضربه خوردم. راستش من یه پژوی قدیمی داشتم مدل ۷۹ بود به علت مصرف بنزین زیاد و عدم دسترسی به جای پارک و هزینه هایی که رو دستم میذاشت پیشنهاد دادم این ماشین رو بفروشم و یه ماشین صفر کیلومتر کم مصرف کوچیک بخرم.(این مشخصاتی که دادم مشخصات ۲۰۶ بود نه؟ ) البته برای این پیشنهاد رو مبلغ تسویه حساب همین شرکتی که توش هستم و شرکت گلپر اینا! حساب میکردم ولی شوشو جان چنان این مطلب رو چسبید که نفهمیدم چی شد. یهو مثل برق و باد ماشین رو فروخت به دوستش ومن موندم آس و پاس. در نتیجه تصمیم گرفتم فعلا یه پراید با همون پولی که دارم بخرم تا چند ماه دیگه که بتونم عوضش کنم. شوشو هم که فهمید میخوام پراید دست دوم بخرم گفت من نیستم اگه میخواهی خودت برو پیدا کن. البته تهدید کرد ولی بنده در عرض کمتر از چند ساعت پراید مورد نظر رو تهیه کردم و عصری زنگ زدم به شوشو جان که معامله تموم شد!! وانمود کردم که خودم به تنهایی اینکار رو کردم ولی واقعیتش اینه که ۵۰ تا از همکارای صاحب نظرم رو بردم و آوردم و نظر خواهی کردم! بیچاره فروشنده ماشین دیگه داشت سکته میزد آخرش گفت خانوم بیا بریم یه تعمیر گاه و صافکاری خودم هزینه اش رو میدم یکی نظر بده و دیگه تموم!

دیگه زیاد پر حرفی نمیکنم هفته پیش درگیر نقل و انتقال و تعویض پلاک و این حرفها بودم.

جریان دیگه ای که پیش اومد درگیری مستیم با ماحرای مایا خانوم بود. مایا رو که یادتونه قبلا داستان عشق و عاشقیش رو براتون گفته بودم. ظاهرا بعد از این همه مدت مادرش و بقیه فامیل نتونسته بودن قانعش کنند که این پسره به دردش نمیخوره. اون هم پاشو کرد تو یه کفش که من همینو میخوام. خانواده اش هم بالاخره راضی شدند یه بار دیگه پسره بیاد خواستگاری. این دفعه ما هم بودیم! (از همینجا میتونید نتیجه بگیرید این مایا خانوم یه نسبت نزدیکی با م داره!) خلاصه خانواده پسره اومدن خواستگاری دوباره ! ظاهرا ایندفعه مایا خانوم و داماد به نظرشون رسیده بوده که ایندفعه دیگه کار تمومه و جواب هر دو طرف مثبته!

در نتیجه خانواده داماد با گل و شیرینی و حلقه و پارچه ... اومدن یعنی ییهویی خواستگاری تبدیل شد به بعله برون.

آقا چشمتون روز بد نبینه . خود من اصلا تصور نمیکردم اینقدر اختلاف فرهنگی وجود داشته باشه. اصلا و ابدا از نظر من قابل قبول نبود  البته من نمیگم خانواده بد یا خوبی بودند فقط میگم که اصلا به خانواده عروس نمیخوردند. اون ها هم لابد فرهنگ خودشون رو رسم رسومات خودشونو بهتر میپسندند . البته قیافه پسره خیلی خوب بود و من فهمیدم که بعله ظاهر پسره و تیپ و قیافه اش کار خودشوکرده! مایا قبلا در جهت توجیه خانواده پسره بهم گفته بود که عروس اولی خانواده خیلی خوشبخته وبهش گفته اینها خانواده خیلی خوبی هستند ولی وقتی عروس اولی رو دیدم .... بعععععله فهمیدم که علت خوشبختی چیه. خوب عروسه دقیقا از جنس خودشونه و همینه که احساس خوشبختی میکنه.

 خلاصه اونشب همه رفتند تو فکر  و ناراحت شدند. سر مهریه کلی با خانواده مایا چک و چونه زدند و گفتند تو آبادی ما مهریه ها همه نهایتا ۱۴ تا سکه است! اگر سیصد تا سکه مهر کنیم آبرومون میره!!بیشترین مهریه ای که تا حالا تعیین شده ۱۱۰ تا سکه است!

بالاخره یه چیزی توافق کردند و کادوهاشونو دادند و رفتند. فرداش من زنگ زدم به مادر مایا که حال و احوال بپرسم دیدم داره گریه میکنه و از جریانات شب قبل خیلی خیلی ناراحته. من هم دوباره پیشنهاد خودمو تکرار کردم و گفتم بهترین راهش اینه که بزارین نامزد بمونند تا خود دختر به این نتیجه برسه که اینها به دردش نمیخورند فکر کنید هنوز با هم دوستند...... ولی ظاهرا جور دیگه ای عمل شده. بصورت کاملا ضربتی فردای مراسم کادو ها رو پس دادند و اعلام کردند که با این وصلت مخالفند. حالا تا چی پیش بیاد. ظاهرا این رشته سر دراز داره....

این چند روز تعطیلی هم اصلا به من خوش نگذشت. شوشو جان رفته بود مشهد برای برگزاری یه سمینار از طرف شرکت و من و ماهان هم خودمونو انداختیم خونه مامانم اینا! تنها کار مفیدی که انجام دادم این بود که بالاخره سریال لاست رو تموم کردم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:7  توسط زرين تاج خانوم | 
 

سلام به همه دوستان گل و عزیزم

امروز از محل کار جدیدم خدت همگیتون عرض ادب مبکنم . اینترنتم تازه وصل شده ولی هنوز تلفن ملفن! خبری نیست. خوب برا من اینترنت واجب تر بود!

تازه رفته ام پیش بچه ها و ازشو پرسیده ام چه حال چه خبر! تا ببینم هر کدومشون کچای کار پروژه هستند. واقعا اینقدر همه چیز تو ایران با سرعت نور! پیش میره فهمیده ام که پروژه تقریبا همونجاییه که یکسال پیش بوده شاید ۱۰ یا ۲۰ درصد پیشرفت داشته ! در نتیجه من خیلی از بقیه عقب نیستم!

فعلا تا همین جا داشته باشید ببینم بعدا چی دارم بنویسم. همگیتون رو از دور میبوسم.

پینوشت۱: مانیا جان واقعا از اطلاعاتت ممنون.

پینوشت ۲: آزاده جان ممنون از لطفت عزیزم . من تو مالزی فک و فامیل و دوست زیاد ارم ولی نمیخوام مزاحم کسی باشم ولی اگر اومدنی شدم حتمن قبلش بهت میگم که بیام ببینمت.

پینوشت ۳ : گلپونه خانوم خوش اومدی. به نظرم سیستمهای امنیتی رو باید تقویت کرد

پینوشت ۴: گلپر جونم دلم براتون تنگ شده!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:56  توسط زرين تاج خانوم | 
 

سلام به همه دوستان مهربان مجازی که واقعی تر از همه واقعی ها هستید! خداییش فهمیدید چی گفتم؟

دوستای عزیز من این هفته آخرین هفته ایه که تو این شرکت هستم و از شنبه بعد به شرکت جدید منتقل میشم. بخاطر همین خیلی خیلی سرم شلوغه و دارم کارهامو جمع میکنم.

هفته پیش که استعفا دادم البته شفاهی کلی با مدیرم صحبت کردم و علیرغم اینکه مدیر جان ناراضی بود قرار شد حداقل این دم رفتنی من رو شامل الطاف بی کران خودش قرار بده و مدیر عامل رو راضی کنه که هم اجازه بده من برم هم اینکه سنوات درست و حسابی بهم بدن! ولی از شما چه پنهون مدیری عامل با استعفای من موافقت نکرد و برای اولین بار من رو خواست تو اتاقش که باهام صحبت کنه! اصلا فکر نمیکردم کارم تو این شرکت کذایی اینقدر مهم باشه. این گلپر جان دوست و همکار عزیزم که معرف حضورتون هستند ! ایشون معاونت واحد بازرگانیه و تقریبا در رده های مدیریت دیده میشه و الحق که لایق مدیریته و مدیر عاملمون هم هر کاری داره با ایشون تماس میگیره حتی به مدیر واحد هم تماس نمیگیره . این بود که من اصلا فکر نمیکردم بقیه کارشناسها هم کارشون دیده بشه ! ولی خوب ظاهرا دیده شده . پایین برگه من نوشته بود از اونجایی که ایشون بسیار دلسوز و لایق هستند با استعفای ایشون موافقت نمیشه! بعد هم که صدام کرد بالا و کلی روزنامه نشون داد که درامد نفتی منفی ۱۵۰ میلیارده! و از بابت پروژه های نفتی دولت یکسره داره ضرر میده کجا میخواهی بری از اینجا بهتر ! من رو تو حساب میکنم تو کارشناس ارشد و از این حرفها. من هم که خیالم راحت بود دارم میرم کلی درد دلم رو بهش گفتم و کاری کردم که حسابی گوشی دستش بیاد . امیدوارم برای بقیه بچه ها که میمونند یه کمی اوضاع فرق کنه! البته مدیرم گفت که با حرفهای تو یه کمی گوشی دستشون اومده ! حالا تا چقدر خدا عالمه! 

این از اوضاع و احوال من ضمنا دارم برای ماهان یه وبلاگ اختصاصی درست میکنم که از خاطرات خودم و ماهان توش بنویسم تا بعد ها بهش هدیه بدم و خودش بقیه اشو ادامه بده! برای همین درگیرم اینقدر هم اولتیماتوم ندید زود باش زود باش! ما آپ میخواهیم یالا!

پینوشت : گلپر جونم از اینکه باید به زودی از شما ها خداحافظی کنم گریه ام میگیره  امید وارم هر جا هستی موفق باشی برات آرزوی خوشبختی دارم. شرکت ... رو خیلی دوست داشتم و دارم . بابت دوستها و همکارهای خوبی که پیدا کردم خیلی خیلی خوشحالم . مطمئن باشید هیچوقت ارتباطم رو باهاتون قطع نمیکنم. بابت همه حمایتهایی که از من کردی ممنونم و امیدوارم یه روز در موقعیتهای خیلی خیلی عالی ببینمت .البته با دل شاد و در کنار خانواده ات

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:34  توسط زرين تاج خانوم | 
دوباره دوران ترنس!!

 

سلام به همه دوستهای گلم . راستش این دو هفته اخیر خیلی خیلی درگیر بودم . مجبور شدم دوبار برای ماهان تولد بگیرم یه دفعه خانواده همسری با عموهاش و داماد ها و عروسها! یه دفعه هم خانواده خودم با داییها و دختر داییها و عروسهای جدید! خلاصه برای این شاه پسر هفت شبانه روز آذین بسته بودیم! البته پنجشنبه قبلی که دومین تولد ماهان هم بود و میشد دوم مهر سالگرد ازدواج من و همسری هم بود . ولی یواشکی بهتون بگم من و همسری زیاد این تاریخ رو جشن نمیگیریم به جاش دوم آبان که سالروز دوستیمونه جشن میگیریم و کلی خاطرات زنده میکنیم!

خلاصه این هفته اصلا و ابدا نتونستم درست و حسابی وبگردی کنم و گمونم دیگه هم نتونم!!! حالا دلیلش.......

جریان اون مدیرم که براتون تعریف کردم یادتونه؟ ماهان تو اتاقش گلکاری کرده بود!!

راستش بعد از اینکه عذرشو خواستند پسر یکی از اعضای هیئت مدیره که سابقه کار زیادی هم نداشت و هم سن و سال منه موقتی شد مدیر بازرگانی شرکتمون البته مدیر بازرگانی در اون شرکت یه چیزی تو مایه های مترسک سر شالیزاره چون عملا همه تصمیمات رو مدیر عامل میگیره !!

خلاصه اون آقا کار رفتنش به امر.یکا درست شده و رفته . مدیر عاملمون هم شدید اصرار داره که تو بیا اینجا بشو مدیر بازرگانی!

اگه یادتون باشه چند ماه پیش هم بهم گفتند ولی با سمت کارشناسی نرفتم! حالا دارم با سمت مدیریت میرم! درن درن..... زرین هم بالاخره مدیر شد!!!  منظورم همون مترسکه است! خلاصه مطلب ابنکه دیروز رفتم پای میز مذاکره و قرار شد از ۱۵ مهر برم اونجا! ولی هنوز به رئیس فعلی چیزی نگفتم! شاید امروز یا فردا بهش بگم!!!

خلاصه این هم از جریانات زرین! برام دعا کنید که دوباره پشیمون نشم. چون من ظاهرا همش پشیمونم!!!  

دوست عزیزم که اینجا رو میخونید ... بنا به توصیه شما به مدید عامل گفتم باید حقوقم رو سروقت بدی ! گفت باشه ولی شما که میشناسیدش ده تا چاقو بساره یکیش دسته نداره . خلاصه خودمو سپردم به تقدیر و دارم میرم. راستش بیشتر بخاطر اینه که سابقه مدیریت بیاد تو رزومه ام! همش بهم میگه تو مثل دخترمی! من هم بهش گفتم خداییش تو میزاری در حق دخترت اینقدر اجحاف بشه! من هنوز تسویه حسابم رو از .. نگرفتم!! خندید و گفت از جیب خودم بهت میدم ولی آخرهای آذر!!! این ولی ها من رو کشته!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:10  توسط زرين تاج خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
26 شهریور 85 شازده کوچولو از سیاره خودش اومد رو زمین و افتاد توی خونه دل من و شد بهانه ای برای عاشق شدنم



نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
پیوندها
چيزي بنام زندگي (اليشاي عزيز)
بنفشه عزيز
سخن عشق
سرسره ها
صفا و وفا و پانته آ
پرشين بانو
صدف عزيز
آزاده جون مامان ماهان
ابدی
مديريت روابط فردي
عمولي
انار خانوم (ترش و شيرين )
مالزي نشين ( مانيا)
خانوم خونه
مثلث برمودا
قلاچ
خشت مال
ميخواهم خوب زندگي كنم (نيكو )
شازده ماهان
يادداشتهاي دختر دست فروش مترو
سايه جون
نقطه ته خط
نوشته هاي زنجبيلي
گلپونه جون
خانواده كوچك من (ساناز جون)
آرام بهرامي
آذر عزيز ( كوچه دوستي )
افسانه و دردسرهاي چاقي
مسافر
ميس ميگرن
ستاره بانو
آبجي كوچيكه
خاطرات يك سرباز معلم
شيمودا
سارا جون مامان عسل و كسري
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM